غزل شمارهٔ ۱۶۵۸

حضور دل نبود با عبادتی که مراست

تمام سجده سهوست طاعتی که مراست

نفس چگونه برآید ز سینه ام بی آه؟

ز عمر رفته به غفلت ندامتی که مراست

ز رستخیز نباشد گناهکاران را

ز خود حسابی، در دل قیامتی که مراست

اگر به قدر سفر فکر توشه باید کرد

نفس چگونه کند راست، فرصتی که مراست؟