غزل شمارهٔ ۱۶۵۹

پرستشی که مدام است می پرستی ماست

شبی که صبح ندارد سیاه مستی ماست

اگر چه هستی ما چون حباب یک نفس است

دل پر آبله بحر از هواپرستی ماست

ز بخل نیست اگر بسته ایم راه سؤال

در آستین کف سایل ز پیشدستی ماست

نهشت در سر ما مغز، پوچ گوییها

فنای خرمن هستی ز باد دستی ماست