غزل شمارهٔ ۱۶۶۲

غبار هستی ما پرده دار سیلاب است

کتان طاقت ما شیر مست مهتاب است

دهان شیر بود خوابگاه وادی عشق

حصار عافیت این محیط، گرداب است

چنان ز سیر چمن خاطرم گزیده شده است

که شاخ گل به نظر آستین قصاب است

عیار آتش روی ترا چه می داند؟

هنوز دیده آیینه در شکرخواب است