غزل شمارهٔ ۱۶۶۷

مرا ز پیر خرابات نکته ای یادست

که غیر عالم آب آنچه هست بر بادست

گنه به ارث رسیده است از پدر ما را

خطا ز صبح ازل رزق آدمیزادست

فروغ صبح شکرخند را دوامی نیست

خوشا کسی که به زهر عتاب معتادست

مپوش چشم درین خاکدان ز رخنه دل

که این دریچه به جنت مقابل افتادست