غزل شمارهٔ ۱۶۷۳

ز بس که واله و حیران و بیقرار خودست

گرفته آینه بر کف در انتظار خودست

به داغ ذره دل نازک که خواهد سوخت؟

چنین که لاله خورشید داغدار خودست

به صید لاغر خونین دلان که پردازد؟

که صید پیشه این بوم و بر، شکار خودست

چگونه مهر جهانتاب محو خود نشود؟

درین مقام که هر ذره بیقرار خودست