غزل شمارهٔ ۱۶۷۸

دل شکسته به قرب خدای راهبرست

که شیشه چون شکند در دکان شیشه گرست

صفای آب روان بیشتر ز استاده است

چه نعمتی است که عمر عزیز در گذرست

ز دست کوته خود ناامید چون باشم؟

که جای بهله کوتاه دست بر کمرست

شبی است همچو شب زلف او دراز مرا

که آفتاب قیامت ستاره سحرست