غزل شمارهٔ ۱۶۸۱
بهار عنبر شبها سفیده سحرست
خوشا کسی که ازین نوبهار بهره ورست
چرا ز سنگ ملامت شکسته دل باشم؟
که همچو موج مرا از شکست بال و پرست
به خود فروشدگان فارغند از آشوب
کمند وحدت گرداب، موجه خطرست
نگاه دار گرت چون عقیق آبی هست
که خضر بادیه عشق، آتشین جگرست