غزل شمارهٔ ۱۶۹۶

ز ابر اگر چه هوای بهار ناصاف است

غمین مشو که سراپرده های الطاف است

صفای روی زمین در صفای دل بسته است

که آب جوی بود صاف، چشمه تا صاف است

نمی توان ز گرانان به گوشه گیری رست

که کوه بر دل عنقا ز قاف تا قاف است

هزار خرقه آلوده، رهن می برداشت

چه نعمتی است که پیر مغان بانصاف است!