غزل شمارهٔ ۱۷۰۳

حضور سوخته عشق در دل تنگ است

که آرمیده بود تا شرار در سنگ است

ز خود چگونه برآیم، که آسمان بلند

ز بار خاطر من سبزه ته سنگ است

ز رنگ عالم ایجاد، بوی خون شنود

کسی که روی دلش در جهان بیرنگ است

دل رمیده به معشوق هم نمی سازد

که این پلنگ به ماه و ستاره در جنگ است