غزل شمارهٔ ۱۷۲۳
بلند نام نگردد کسی که در وطن است
ز نقش ساده بود تا عقیق در یمن است
اگر چه دارد خسرو طلای دست افشار
تصرف دل شیرین به دست کوهکن است
ز مرگ، مرده دلان از طلب فرو مانند
وگرنه جامه احرام اهل دل کفن است
اگر ز چشم غلط بین نقاب بردارند
زلال خضر نهان در سیاهی سخن است