غزل شمارهٔ ۱۷۲۴

سیاه روی عقیق از جدایی یمن است

کبود چهره یوسف ز دوری وطن است

ز پرتو دل روشن چو شمع در فانوس

همیشه خلوت من در میان انجمن است

ز تهمت است چه اندیشه پاکدامن را؟

که صبح صادق یوسف ز چاک پیرهن است

اگر حیات ابد خواهی از سخن مگذر

که آب خضر نهان در سیاهی سخن است