غزل شمارهٔ ۱۷۳۱
شراب کهنه که روشنگر روان من است
مصاحب من و پیر من و جوان من است
ز فیض بیخودی از هر دو کون آزادم
خط پیاله ز غم ها خط امان من است
ز انفعال گنه دل نمی توان برداشت
وگرنه جذبه توفیق همعنان من است
چه حاجت است به دریوزه ملال مرا؟
خمیر مایه غم، مغز استخوان من است