غزل شمارهٔ ۱۷۳۶

حذر کنید ز چشمی که آسمان گون است

که همچو سبزه شمشیر تشنه خون است

ز گریه ای که به دامان دشت مجنون ریخت

هنوز داغ لاله کشتی خون است

دل رمیده من گرد کاروان غزال

جنون دوری من گردباد هامون است

ز مرگ، صولت دیوانگان نگردد کم

که چشم شیر چراغ مزار مجنون است