غزل شمارهٔ ۱۷۳۸

رکاب عزم تو در دست خواب سنگین است

وگرنه توسن فرصت همیشه در زین است

ز خواب قطع نظر کن که عشق چابک دست

فلاخنی است که سنگش ز خواب سنگین است

خزان ز غنچه تصویر راست می گذرد

همیشه جمع بود خاطری که غمگین است

حضور عشق بود بیش دور گردان را

که سیل واصل دریا نگشته شیرین است