غزل شمارهٔ ۱۷۴۲

هنوز خط ز لب یار برنخاسته است

غبار فتنه ازین رهگذر نخاسته است

ز بخت تیره من از آفتاب نومیدم

وگرنه صبح ز من پیشتر نخاسته است

مکن به دل سیهان پند خویش را ضایع

که خون مرده به صد نیشتر نخاسته است

نچیده است گل از روی دولت بیدار

ز خواب هر که به روی تو برنخاسته است