غزل شمارهٔ ۱۷۴۹

به نامرادی ما عشق مایل افتاده است

وگرنه مطلب کونین در دل افتاده است

در آن محیط کرم، دور باش منعی نیست

کف از سبکسری خود به ساحل افتاده است

همان که در طلبش رفته ای ز خود بیرون

تمام روز به میخانه دل افتاده است

مرا که دست و دل از کار رفته است، چه سود

که دست یار به دوشم حمایل افتاده است؟