غزل شمارهٔ ۱۷۵۸
هنوز خنده ازان لب بدر نیامده است
نمک به پرسش داغ جگر نیامده است
تو ذوق از سر جان خاستن چه می دانی؟
که نامه بر ز درت بیخبر نیامده است
رساند صبح قیامت به زلف شب مقراض
هنوز روز سیاهم بر نیامده است
چگونه دانه ما سر برآورد از خاک؟
هنوز مو ز کف دست بر نیامده است