غزل شمارهٔ ۱۷۷۴

ز اشک، دیده تاریک شمع نورانی است

دهان پسته پر از خون دل ز خندانی است

به آب تیغ توان شست تا ز هستی دست

به آب خضر تسلی شدن گرانجانی است

بود ز آب و زمین بی نیاز، حاصل ما

که تخم مردم آزاده، دامن افشانی است

همان به دیدن روی تو می پرد چشمم

ز حسن، بهره آیینه گر چه حیرانی است