غزل شمارهٔ ۱۷۷۷

بلای مردم آزاده، لاف یکتایی است

اگر به سرو شکستی رسد ز رعنایی است

ازان زمان که مرا عشق برگرفت از خاک

چو گردباد مدارم به دشت پیمایی است

ز آسیای فلک آب را که می بندد؟

ز سیر و دور نماند سری که سودایی است

غبار وحشت من گر چه لامکان سیرست

هنوز در دل من آرزوی تنهایی است