غزل شمارهٔ ۱۷۸۶

ز اضطراب دل آن زلف تابدار شکست

ز خامکاری این میوه شاخسار شکست

ادب گزین که چو منصور هر که شوخی کرد

ادیب عشق سرش را به چوب دار شکست

چو غنچه هر که به لخت جگر قناعت کرد

کلاه گوشه تواند به روزگار شکست

نفس ز سینه من زخمدار می آید

که اشک در جگرم تیغ آبدار شکست