بخش۱۴

شبی ادامه آن بی طلوع خورشیدی

نه صبر بود مرا در دل و نه طاقت بود

کدام پنجره ؟ می دیدم و نمی دیدم

چرا

که وحشتم از دیدن صداقت بود

سکوت سرب گدازنده بود و جان فرسود

میان وحشت من یک پرنده پر نگشود

نه بال کبوتر فغان جغد ای کاش

سراسر شب من قصه مصیبت بود