غزل شمارهٔ ۱۸۰۹

زمین چو ریگ روان است بر جناح سفر

در او فشردن پای ثبات ممکن نیست

به داغ عشق در اینجا اگر نسوخته ای

ز آفتاب قیامت نجات ممکن نیست

ز فکر تشنه لبان خضر آب سیر نخورد

وگرنه سیری از آب حیات ممکن نیست

ز شرم آن لب شیرین اگر نگردد آب

به چوب بستن دست نبات ممکن نیست