غزل شمارهٔ ۱۸۱۰

چه خستگی است که در چشم ناتوان تو نیست؟

چه دلخوشی است که در گوشه دهان تو نیست

گذشته ایم به اوراق لاله زار بهشت

نظر فریب تر از خار گلستان تو نیست

ز فکر چون به میان تو ره توان بردن؟

که راه فکر به باریکی میان تو نیست

غزال قدس نیاید ز لاغری به نظر

وگرنه کوتهی از زلف دلستان تو نیست