بخش۱۰

دردی عظیم دردی ست

با خویشتن نشستن

در خویشتن شکستن

وقتی به کوچه باغ

می برد بوی دلکش ریحان را

بر بالهای خسته خود باد

گویی که بوی زلف تو می داد

وقتی که گام سحر ربای تو

وز پله های وهم سحرگاهی