آرزوی نقش بر آب

در من غم بیهودگیها می زند موج

در تو غروری از توان من فزونتر

در من نیازی می کشد پیوسته فریاد

در توگریزی می گشاید هر زمان پر

ای کاش در خاطر گُل ِ مهرت نمی رست

ای کاش در من آرزویت جان نمی یافت

ای کاش دست روز و شب با تار و پودش

از هر فریبی رشته عمرم نمی بافت