سنگ صبور

چشمک زند به بخت سیاهم ستاره ای

داده ست روشنی به شبم ماهپاره ای

ای ماه شبفروز ز من درگذر که من

از خلق روزگار گرفتم کناره ای

دشتم فریب خورده ز هر ابر تیره ای

یا چوب خشک سوخته از هر شراره ای

بگذار مست باشم کاین درد کهنه را

جز با می کهن نه علاجی نه چاره ای