سپاه درم

ایینه دلم ز چه زنگار غم گرفت

تار امیدها همه پود الم گرفت

گفتم مرا نیاز به نازش نمانده است

فرصت طلب رسید و سخن مغتنم گرفت

او را که با سخن به دلش ره نبرده ام

از ره رسیده ای به سپاه درم گرفت

اشک از غرور گرچه ز چشمان من نریخت

هنگام رفتنش نگهم رنگ نم گرفت