غزل شمارهٔ ۱۸۱۵

مبند دل به حیاتی که جاودانی نیست

که زندگانی ده روزه زندگانی نیست

همان ز نامه و پیغام شاد می گردند

اگر چه دوستی اهل دل زبانی نیست

به چشم هر که سیه شد جهان ز رنج خمار

شراب تلخ کم از آب زندگانی نیست

ز شرم موی سفیدست هوشیاری من

وگرنه نشأه مستی کم از جوانی نیست