غزل شمارهٔ ۱۸۱۷

ستاره سوخته عشق را پناهی نیست

در آفتاب قیامت گریزگاهی نیست

به داغ کهنه و نو، روز و شب شود معلوم

به عالمی که منم آفتاب و ماهی نیست

دل رمیده من وحشی بیابانی است

که جز زبان ملامت در او گیاهی نیست

اگر چه آه ندارند در جگر عشاق

نگاه حسرت این قوم کم ز آهی نیست