غزل شمارهٔ ۲۷۷۸

ای خدایی که مفرح بخش رنجوران تویی

در میان لطف و رحمت همچو جان پنهان تویی

خسته کردی بندگان را تا تو را زاری کنند

چون خریدار نفیر و لابه و افغان تویی

جمله درمان خواه و آن درمانشان خواهان توست

آنک درد و دارو از وی خاست بی‌شک آن تویی

دردهایی کآدمی را بر در خلقان برد

آن حجاب از اول است و آخر و پایان تویی