غزل شمارهٔ ۱۸۲۴

ز ناله گر دل بی برگ ما نوا می داشت

چو غنچه از گره خود گرهگشا می داشت

خبر ز عشق ندارد دل فسرده من

وگرنه آتش سوزنده زیر پا می داشت

هزار قافله هر دم ز خود سفر می کرد

اگر ز خویش سفرکرده نقش پا می داشت

به گرد چشم تو خواب غرور کی می گشت؟

شکست شیشه دلها اگر صدا می داشت