غزل شمارهٔ ۲۷۷۹

بانگ می‌زن ای منادی بر سر هر رسته‌ای

هیچ دیدیت ای مسلمانان غلامی جسته‌ای

یک غلامی ماه رویی مشک بویی فتنه‌ای

وقت نازش تیزگامی وقت صلح آهسته‌ای

کودکی لعلین قبایی خوش لقایی شکری

سروقدی چشم شوخی چابکی برجسته‌ای

بر کنار او ربابی در کف او زخمه‌ای

می‌نوازد خوش نوایی دلکشی بنشسته‌ای