غزل شمارهٔ ۱۸۳۶

نظر بپوش ز خود تا نظر توانی یافت

بشوی دست ز جان تا گهر توانی یافت

ترا که چشم ز نور ستاره خیره شود

ز آفتاب حقیقت چه در توانی یافت؟

ز شارع کشش دل قدم برون مگذار

که وصل کعبه ازین رهگذر توانی یافت

اگر در آتش سوزان چو شمع صبر کنی

ز اشک و آه، کلاه و کمر توانی یافت