غزل شمارهٔ ۱۸۳۷

ز دیده رفت و قرار از دل شکیبا رفت

شکست در جگرم سوزن و مسیحا رفت

ز داغ سینه، سیاهی فتاد و می سوزم

که نقش خیمه لیلی ز روی صحرا رفت

ز خارزار تعلق کشیده دامن رو

که بحث بر سر یک سوزن مسیحا رفت

گلی نچید ز دام فریب طره او

میان بال فشانان ستم به عنقا رفت