غزل شمارهٔ ۱۸۳۸

فغان که هستی من در ورق شماری رفت

حیات من چو قلم در سیاه کاری رفت

به خون دل، ورقی چند را سیه کردم

چو لاله زندگیم در سیاه کاری رفت

نکرده غنچه امید من دهن را باز

سبک ز گلشن من باد نوبهاری رفت

زمین پاک غریبی عزیز کرده مرا

اگر چه یوسف من از وطن به خواری رفت