غزل شمارهٔ ۱۸۴۰

غبار خط تو از دل به هیچ باب نرفت

خط غبار به افشاندن از کتاب نرفت

نمی توان غم دل را به خنده بیرون برد

ز خنده رویی گل تلخی از گلاب نرفت

ستاره سوختگی را علاج نتوان کرد

ز داغ لاله سیاهی به هیچ باب نرفت

به جرم این که کله گوشه بر محیط شکست

ز تیغ موج چها بر سر حباب نرفت