غزل شمارهٔ ۱۸۴۴

سحر که باد صبا از رخش نقاب گرفت

دو دست صبح به روی خود آفتاب گرفت

ز فیض حسن تو عالم آنچنان سیراب

که می توان ز گل کاغذی گلاب گرفت

ز عشق بس که مهیای سوختن گشتم

به دامن ترم آتش ز ماهتاب گرفت

یکی هزار شد امید، خاکساران را

ز بوسه ای که لب بام از آفتاب گرفت