غزل شمارهٔ ۱۸۵۸

جان در طلسم جسم ز تن پروری بجاست

این تیغ در نیام ز بیجوهری بجاست

غیر از خط تو، خط که را ای بهار صنع

در آفتابروی قیامت تری بجاست؟

ایمان به خط سبز تو آورد هر که بود

چشم سیاه مست ترا کافری بجاست

حرفی است این که سرمه شود مهر خامشی

چشم ترا ز سرمه زبان آوری بجاست