غزل شمارهٔ ۱۸۶۹

درد دلم ز پرسش ارباب عادت است

بیماریی که هست مرا، از عیادت است

در کنه کفر و دین نرسیده است هیچ کس

هنگامه گرم ساز جهان، رسم و عادت است

آبی که خاکمال دهد آب خضر را

در چشمه سار جوهر تیغ شهادت است

کم خون به سایه علم عشق می خوریم؟

حرفی است این که بال هما را سعادت است