غزل شمارهٔ ۱۸۷۲

هشیار زیستن نه ز قانون حکمت است

در کارخانه ای که نظامش به غفلت است

این کنج عزلتی که گرفته است شیخ شهر

در چشم اهل دید کمینگاه شهرت است

بند از دهان کیسه گشودن، نه از زبان

ای خواجه در طریقه ما شکر نعمت است

سوداگرست هر که دهد زر به آبروی

آن کس که بی سؤال دهد اهل همت است