غزل شمارهٔ ۱۸۷۸

تازه است دایم از سیهی داغ عندلیب

در گلشنی که زاغ و زغن بی نهایت است

مشمار سهل رخنه گفتار خویش را

کاین رخنه در خرابی تن بی نهایت است

دست ز کار رفته ز برگ است بیشتر

در کشوری که سیب ذقن بی نهایت است

در غربت است چشم حسودان به زیر خاک

این چاه در زمین وطن بی نهایت است