غزل شمارهٔ ۱۹۰۱

خشتی مرا ز کوی تو در زیر بس است

سرمایه فراغت من اینقدر بس است

عشاق را به بند گران احتیاج نیست

زنجیر پای مو هوای شکر بس است

چون شمع، گریه در کرم دست حلقه کرد

این تیغ آبدار مرا بر کمر بس است

از تنگنای چرخ شکایت چه می کنی؟

فتح قفس، شکستگی بال و پر بس است