غزل شمارهٔ ۱۹۱۴
کام از تو هر که یافت سلیمان عالم است
دستی که در میان تو شد حلقه خاتم است
پروای آفتاب قیامت نمی کند
هر دل که زیر سایه آن زلف پر خم است
بی غم حیات نیست دل دردمند را
می آید از بهشت برون هر که آدم است
دارد به یاد، سر و دو صد نخل میوه دار
عمر دراز لازمه روزی کم ست