غزل شمارهٔ ۱۹۳۸

سرچشمه حیات لب می چکان اوست

عمر دوباره سایه سرو روان اوست

خورشید اگر چه تاج سر آفرینش است

گلمیخ آستان ثریا مکان اوست

ماهی که روشن است شبستان خاک ازو

برگ خزان رسیده ای از بوستان اوست

هر چند بی کنار و میان است آن محیط

دست تصرف همه کس در میان اوست