غزل شمارهٔ ۱۹۵۴

باد بهار مرهم دلهای خسته است

گل مومیایی پر و بال شکسته است

شاخ از شکوفه پنبه سرانجام می کند

از بهر داغ لاله که در خون نشسته است

وقت است اگر ز پوست برآیند غنچه ها

شیر شکوفه زهر هوا را شکسته است

این سبزه نیست بر لب جو رسته، نوبهار

بر زخم خاک، مرهم زنگار بسته است