غزل شمارهٔ ۱۹۵۸

از رفتن تو باغ پریشان نشسته است

گل در کمین چاک گریبان نشسته است

دامن کشیدن از کف عشاق سهل نیست

یوسف ازین گناه به زندان نشسته است

در روزگار کشتی عاشق شکست ما

دریا به خواب رفته و طوفان نشسته است

شوریده ای کجاست قدم در میان نهد؟

شد مدتی که شور بیابان نشسته است