غزل شمارهٔ ۱۹۶۰

یک دل هزار زخم نمایان نداشته است

یک گل زمین هزار خیابان نداشته است

کنعان ز آب دیده یعقوب شد خراب

ابر سفید این همه باران نداشته است

جز روی او که در عرق شرم غوطه زد

یک برگ گل هزار نگهبان نداشته است

بر عندلیب زمزمه عشق تهمت است

عاشق دماغ سیر گلستان نداشته است