غزل شمارهٔ ۱۹۶۵
آتش به مغزم از می احمر گرفته است
این پنبه از فروغ گهر درگرفته است
آتش ز اشک در مژه تر گرفته است
این رشته از فروغ گهر در گرفته است
نخل خزان رسیده اگر نیستم، چرا
هر پاره از دلم ره دیگر گرفته است؟
دل در میان داغ جگرسوز گم شده است
این بحر را سیاهی عنبر گرفته است