غزل شمارهٔ ۱۹۷۴

شیرین تبسمی که مرا راه دین زده است

از موم، مهر بر دهن انگبین زده است

خواهد به خون شکست خمار شبانه را

مستی که شیشه دل ما بر زمین زده است

دیگر چه گفته اند که آن یار دلنواز

از زلف باز کرده گره، بر جبین زده است؟

غافل ز نقشبند کند اهل هوش را

نقشی که بر رخ تو خط عنبرین زده است