غزل شمارهٔ ۱۹۷۹

دود دلی ز ابر گهربار مانده است

داور تری ز قلزم زخار مانده است

روشندلان به تیره دلان جا سپرده اند

کف از محیط، از آینه زنگار مانده است

بکسر زبان دعوی بی معنی اند خلق

برگی به نخل معرفت از بار مانده است

صبح شعور، مست شکر خواب غفلت است

افسانه ای ز دیده بیدار مانده است